امشب شب آخر من است و من ماندهام که با چی باید وداع کنم؟! با خدا؟ با خانهاش؟ با مکه؟ با زائران؟
الان همه رفتهاند و یا دارند میروند که وداع کنند، و من اینجا ماندهام که کجا بروم و با کی وداع کنم؟!
فکر کرده بودم برای خودم وداعیهای بنویسم، یک لیست بلند و بالا و مرتب، و بروم بنشینم مقابلاش و همه را خط به خط و نکته به نکته بخوانم و از او استمداد کنم... ، خیلی فکر کردم، به خیلی چیزها، به خیلی از خواستههایم، به خیلی از وعدههایم، به همهچیز فکر کردم، همه را خوب در یادم مرور کردم. اما دستآخر نمیدانم چه شد که احساس کردم، خواستههایم خیلی الکی و کوچک است، و آنوقت خیلی خجالت کشیدم و از آنهمه حقارت، آبرویم جلوی خودم هم رفت و باز فهمیدم که هیچ نیستم ...
من امشب میخواهم اینجا بمانم، من امشب میخواهم اینجا بمانم، جای من اینجاست؛ هذا مقام العائذ بک من النار
کسی که عرفات و مشعر و منا را بیهیچ شهود و معرفتی پشت سرگذاشته است، امروز میخواهد برود با کی وداع کند؟! چه دیدار و معارفهای بوده است که امروز وداع بخواهد!
من اینجا میمانم


