10/9/88 - خیلی خسته و خیسام، خودم را از توی مطاف بیرون کشیدهام، و پس از قدری نشستن روی پلههای خانهاش و دید زدن به خیل زائراناش، حالا از باب فتح بیرون زدهام و دارم از روی پلی رد میشوم که زیرش، مسعا است. با اینکه برای چندمین بار است که از روی این پل عبور میکنم، اما هنوز جلوه و شکوهاش برایم حیرتانگیز است و از هر نظر که به آن فکر میکنم، بینظیر است. برای عکاسی که جان میدهد، یک قاب عمقدار و دارای پرسپکتیو، با بافتی بسیار متنوع و در عین حال دارای هارمونی و حرکت، که هر ذائقهی عکاسی را سیراب میکند.
چند متری میگذرم، حالا آنطرف مسعا هستم، جمعیت اینبار دارند به طرفم میآیند، از نقطهای روی خط افق که همان کوه صفا است گرفته تا زیر این پل که نزدیک مروه است، همهچیز در حال جنبوجوش است مثل ذرات یک عنصر زیر ذرهبین. البته اینبار تنوع رنگها بیشتر است، رنگ و فرم صورتها و جلو لباسها هم به مجموعهی قبلی اضافه شده است و همهچیز دارد هر لحظه جلو چشمانام احداث میشود. بیرون میروم. حالام زیاد خوب نیست، زیپ لباسام را بالا میکشم و چفیهای که سالها است مونسام شده و اکنون نیز همراهام هست، بر سرم میکشم و بیش از پیش فرصت مییابم که توی خودم بروم و در میان این قیامت مجسم، تنهایتنها باشم.
نمیدانم چرا حالا دیگر همان صدای همهمه و زمزمهی یکنواخت خلایق را هم نمیشنوم و جایگزین آنها، نهیبهایی عاشورایی در ذهنام نقش میبندد؛ ...فریادهای خسته سر بر اوج میزد، وادی به وادی خون پاکان موج میزد... ، حتماً تب کردهام !، از خودم میگذرم و آن دورترها میروم توی نخ یک آبپرتقال و دستآخر به یک ریال سعودی، میخرماش، به همان قیمتی که پدر خدا بیامرزم توی خاطراتشان میگفتند که چهل سال پیش توی همین مکه، نوشیدنی و نوشابه میخریدند!
همینطور میآیم و ذهنام هنوز دارد میخواند؛ ... همه کوچهبهکوچه، حجلهحجله،، وطن از خون پاکان گشته دجله ... ، یکی گویی دم گوشام میگوید که؛ کو تا دجله، بعداش هم وقتی «زمزم» هست، «دجله» را چه حاجت؟! – جوابی دمدستام ندارم، البته اگر هم داشتم نمیدادم، آنطرفتر یکی را میبینم که دارد شیشهی آب معدنی را هورت میکشد، و اشک ذهنام جاری میشود؛ شیعتی مهما شربتم عذب ماء، فاذکرونی ...
امت فارغی شدهایم، فارغ از همهچیز ...
حسابی لبریز به هتل میرسم و راست میروم اتاق، روی تخت اولی مینشینم. تلویزیون روشن است، کانال یک ایران، توجهی نمیکنم، صدای یک موسیقی فلکوریک خراسانی، فضای اتاق را پر میکند، سرم را بلند میکنم، مجموعهی روایت فتح است و نوشته این قسمت؛ بابانظر !!!


رفتن به بالای صفحه

