أعمال تمام شد، همه در انتهای منا، برای سومین روز متوالی، شیطان بزرگ را رمی کردند و از همان آخر، بعد از نماز ظهر روز دوازدهم ذیالحجه، کوچ کردند به سوی خانهی محبوب و معشوق اصلی.
در آخرین لحظات وقتی که هفتسنگ را در مشت دست چپم آماده کرده بودم که بعد از جمرهی وسطی، بروم و بزنم به آخرین و بزرگترین نماد شیطان. به یکباره احساس کردم که خودم بیشتر استحقاق آن سنگها را دارم...!
لحظات عجیبی بود، همهجور آدم از همهجا فوران میکرد و هر یک به رنگ و فرم و کردار و گفتاری، و هر کسی در آن صحنه مسؤول خودش و أعمالاش بود. با خودم فکر میکردم یکجورهایی مثل قیامت است، فقط در مقیاس خیلی خیلی کوچکاش، قطرهای از دریای قیامت، آنهم تنها از منظر دور هم جمعشدن این همه آدم جور واجور، و اینکه همه آنها رها بودند و بایستی که گلیمشان را از آب میکشیدند و حسابی هر کسی فقط به خودش فکر میکرد و به أعمال و نتیجهی سعیاش.
اما باز هم دریغ که اینهمه آدم، اینهمه مسلمان، کماکان هیچ خبر و سخنی از شور و نشاط باهم بودن و اتحادشان نبود، الا اینکه برای دومینبار در کل این سفر، لحظاتی باز کمی شور و شعار دستهجمعی دیدم که باز هم همان شیعیان بحرین بودند که زن و مرد شعار میدادند و ابراز ارادت میکردند به ساحت حضرت علی علیهالسلام، حضرت فاطمهی زهرا سلام الله علیها، امام حسین علیهالسلام و همچنین نام سید حسن نصرالله نیز در شعارهایشان برده میشد که چند دقیقهای کوتاه، فضا را عوض کرد، و نامی هم که از آمریکا و اسرائیل در میان نبود.
البته صبح روز عرفه در صحرای عرفات، در قسمتی از چادرهای ایرانیها که بیشتر هم مربوط به تهرانیها بود، در جایی دنج و محصور، به مدت یک ساعت مراسم برائت از مشرکین به شکل آرام در زیر چادرها انجام شد که نکتهی برجستهاش، قرائت پیام رهبر معظم انقلاب بود، که از همانجا اساماس زدم به حسین که پیام را تهیه کند و طی یادداشتی بگذارد روی سایت، که امروز دیدم گذاشته.


رفتن به بالای صفحه

