حرف اول...
مانده ام ... !
اوقات شرعی
اوقات شرعی   مشهد
۱۹ اسفند ۱۳۸۸
اذان صبح
طلوع
اذان ظهر
غروب
اذان مغرب
انتخاب ماه
انتخاب روز
مرکزاستان
«رعایت چند دقیقه جهت احتیاط الزامی می باشد.»
آمار
85927
شمار بینندگان :
30394
بینندگان امسال :
1560
بینندگان این ماه :
16
بینندگان امروز :
2
بینندگان کنونی :
30
عضوها :
0
عضوهای امروز :

ورود عضوها
جزئیات خبر
یادداشتی از مکه
حبیبی / یادداشتی از مکه - 12
حبیبی   / یادداشتی از مکه - 12

   پریروز صبح جمعه‌ای توی مکه، داشتم نوشته‌هایم را مرور می‌کردم، دو مطلب دیدم از دو جمعه‌ی پیاپی مربوط به همین ایام، در سال گذشته که در یکی از آن‌ها از خداوند طلب حج کرده بودم و در یکی از او نوشته بودم، که به لطف‌اش دیدم امسال نصیب‌الحج شده‌ام - بعد در حالی که داشتم با آسانسور هتل از طبقه‌ای رد می‌شدم، صدای مداحی که داشت از آن موعود غایب می‌گفت، چنان هوایی‌ام کرد که یک‌راست و بی‌اختیار رفتم خانه‌ی خدا و روی سنگ‌فرش‌های سفیدش، پشت مقام ابراهیم و مقابل درب خانه‌ی حبیب نشستم و ندبه‌ام را آن‌جا خواندم، جای‌تان خالی.

   دیروز صبح بعد از این‌که به تدارکات و انبارهای حجاج ایرانی سرزدیم و عظمت و حجم کارشان را دیدیم و مستندسازی شد، هماهنگ کردیم رفتیم آشپزخانه‌ی قحطانی، یکی از دو آشپزخانه‌ی مرکزی حجاج ایرانی در مکه که از داخل شهر، درست پای جبل‌النور است. پرسنل زیاد و زحمت‌کشی داشت، ما تا حدود سه بعدازظهر آن‌جا بودیم و از گشت‌وگذار در آن‌جا و بررسی کارهای‌شان در آن فضاهای دم‌کرده و پر از آب و آتش و بخار، حسابی خسته  شده و از پا افتادیم، و این درحالی بود که افراد آن شیفتی که تا آن‌موقع هنوز مشغول کار بودند، از اولین ساعات بامداد همان روز کارشان را شروع کرده بودند و کماکان نیز مشغول بودند!

   این گذشت و شب شد، بعد از شام با داوود تصمیم گرفتیم برای این‌که در فرصت باقی‌مانده بتوانیم کارهای‌مان را بهتر دنبال کنیم، محل سکونت‌مان را عوض کنیم، اول کمی مردد بودیم، مانند ابتدای مبادرت به هر تغییری. اما خلاصه دل‌مان را زدیم به دریا و شبانه، بار و بندیل‌مان را برداشتیم و تاکسی گرفتیم و آمدیم در منطقه‌ای نزدیک به شعب ابی‌طالب و جسر حجون، در هتل النوال‌لؤلؤ اتاقی گرفتیم - شب داشت از نیمه می‌گذشت که دیدم دلم تاب نمی‌آورد، زدم بیرون و به هر وسیله‌ای بود، خودم را رساندم به حرم. این‌بار رفتم انتهای مروه که بروم داخل حیاط مسجد الحرام، که زیبایی و شکوه سعیِ سعی‌کنندگان در آن نیمه‌ی شب، مسعا را آکنده از معنویت کرده بود، مرا نیز پا به راه کرد و تا صفا رفتم – در میان راه جمعیت زیادی زن و مرد برخلاف سایرین که برای خودشان مشغول سعی و ذکر بودند، در جواب کسی که در میان آن‌ها اذکاری را بلند می‌گفت، همه با هم همان جملات را با فریاد تکرار می‌کردند و فضای خاصی به مسعی داده بودند. جملات آن‌ها تا میانه‌ی راه، تنها تکبیر و اذکار سعی بود، اما کم‌کم به شهادتین پرداختند و در ادامه‌ی آن «حبیبی ولی الله» و بعد «علی ولی الله» را هم به شعارهای‌شان اضافه کردند!. دیگر حالت مسعی عادی نبود، جایی که هیچگاه یادی از ائمه‌ی معصومین علیهم‌السلام نمی‌شود و همیشه اذکار و تحرکات، شخصی است، حالا تبدیل به یک موج شده بود و جالب بود که سایرین هم که شنیده بودند، حساس شده بودند. همه نگاه می‌کردند، مراقبین هراسان شده بودند و شیعیانی که در اطراف بودند، جالب بود که بعضاً «علی ولی الله» را با مشت گره کرده می‌گفتند. جمعیت به پیش می‌رفت. در ادامه هم نام حضرت مهدی را آوردند و می‌گفتند «یا مهدی ادرکنی». سؤال کردم گفتند از شیعیان بحرین هستند. – طعم شیرین همین چند جمله‌ی کوتاه و دل‌نشین، تداعی حلاوت آن شرب مدام را در ذهنم شکوفا کرد. اللهم عجل لولیک الفرج.

   وقتی به خودم آمدم، دوباره روی سنگ‌فرش‌های سفید خانه‌اش بودم و مقابل‌ام؛ حطیم. – راستی سفارش علی را هم اجابت کردم و یادداشت یوسف عزیز را هم دیدم و شرمنده شدم که هیچ‌کارم مثل آدم‌ها نیست، حتی آداب سفر رفتن‌ام که باید خداحافظی می‌کردم، و حالا به جبرانش، می‌خواهم ادامه‌ی عکس یادداشت قبلی را که یوسف خان هم در آن است، در صورت امکان جفت و جورش کنم و اگر شد، امشب بگذارم‌اش روی این صفحه‌ی دوستانه‌ی مجازی، انشاءالله/ راستی یک‌شنبه است، اول آذر.

نويسنده خبر : سید محمد صادق مرکبی


نظر شما
نام * :
وب سایت :
ایمیل :
نظرات : *
کد امنیتی : *