رمز عبورم را فراموش کرده ام
دیروز که لج کرده بودم و اصلا نمیخواستم بدانم چندم و چند شنبه است، اما حالا که چند ساعتی را جایتان خالی رفته بودم خانهی خدا و نشسته بودم روی سنگ فرشهایش و هرچه دلم خواسته بود نگاهاش کردهام، دیگر اوضاع فرق میکند و کاملا سرحال و سرزندهام. الان هم که ساعت نزدیک 2 بامداد روز سهشنبه 25 آبانماه است، رسیدهام به محل استقرارمان و همان ابتدا دیدم که پیشرو کاروانی که بنا است از فردا همسایهمان باشند آمده و چون حدس میزدم که خیلی خسته باشد، صبر کردم تا آمد بالا، سلام و علیکی کردم و بفرما زدماش داخل، گفتم چای میهمان ما باشید که گفت اگر بگویید چای، نه نمیگویم و آمد. تا فاصلهای که آب را جوشاندم و لیوانها شستم، کمی گپ زد که خیلی به دلم نشست، حال و هوایی دارند این خادمین کاروانها، این را توی این سفر خیلی لمس کردهام.
همینطور که چایاش را میخورد گفتم مدینه چطور بود، گفت خوب بود اما راستش یکبار بیشتر نتوانستم بروم حرم و حتی طی روزهای اقامتمان در مدینه، آفتاب را هم زیاد ندیدم، همیشه توی هتل بودم و مشغول جفت و جور کردن کارها، اما همان روز اول و اولین باری که مشرف شدم حرم حضرت، همهی راهها برایم باز میشد و همه جایش را رفتم و خوب زیارت کردم، خیلی عالی بود !!! – هنیأ لارباب النعیم.


رفتن به بالای صفحه

