المپیک کفش راه افتاده است در خیابانهای دنیا
و در منا
شیطان عقبی را
هر ساله بعد از این
با کفشهای سنگی
خواهند زد...

1- چه بنویسم؟ چه میتوان نوشت؟ همین حالا که این دو سؤال را نوشتهام ترس برم گرفته. که نکند هماین کمینه احساسِ سؤالات هم به دیگران یا خودم، آینده که میخوانم نرسد، چه رسد به شرح آنچه در اشاره نیز نیاید!
2- پدرم همان وقت که جلد کتاب را دیدند، لبخندی زدند و با شعف آمیخته به تعجّب گفتند:«اِ، بابانظر؟!»، خواستم سر صحبت را باز کنم، عکس آقای هادی افشار را که در صفحات آخر با نام ناشناس خوردهبود نشانشان دادم و گفتم:«این آقای افشار نیست؟» گفتند که چرا هست. و چنان نگاهی به همان چند عکس انتهای کتاب انداختند که میدانم آنچه از آن نگاه دریافتم هرگز بیشتر از چیزی نیست که شما از این متن از احساس درمییابید… .
و دیگر اینکه، مثل همیشه سر صحبت باز نشد. فقط روی عکس، نام چند نفری را بدون توجّه به نامهای زیرنوشته گفتند و بعد هم با انگشت از شهید شریفی -که من بعداً نامشان را فهمیدم- شروع کردند به نشاندادن و گفتند:«من بیسیمچیِ این بودم.»، «بیسیمچیِ این بودم.»، «بیسیمچیِ این هم بودم.»، و آن آخری خودِ «بابانظر» بود!
-بعدالتّحریر: از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، از همان اوایل کتاب تا وقتی تمامش کردم، چند بار مراجعه کردم به فهرست اعلام و دنبال «مرکّبی» گشتم. نبود! ربّ إشرح لی صدری…-
پسآمد: آقای «سیدحسین بیضایی» که زحمت مصاحبه با آن شهید عزیز را کشیدهبودند، پیام دادهاند که کتاب، همه، متن صحبتهای خود شهید بزرگوار است. که یعنی تصرّفی نشده.
و بنده اگر پندار به جسارتی میرود، عذر میخواهم. خداوند میداند خردهای به کسی نگرفتهام چه در دل، چه روی کاغذ -اگر تفاوتی نیز داشتهاند-. مشکل منم. شما عزیز مایید.
دعا کنید
(حسین)
اگر برای
مقدمهی قبلی (مطلب پایین) یک ماه هادی مظفری و دوستاناش را معطل کرده بودم،
باید اقرار کنم که حسن محمودی به طرفیت از نخعی عزیز ورزشکار، این یکی را قبل از
آن سفارش داده بود و تنها میشود گفت که صبرش زیادتر بوده و دست آخر هم اساماسها
و ایمیلهای یادآوریاش، ناگزیرم کرد که گوشهای از مشاهدات خودم را به عنوان
مقدمهی کتاباش، بنویسم: -------------------- یادم
میآید، دو یا سه تابستان قبلتر، وقتی در آخر تعطیلات که همهی مراکز و مؤسسات،
گزارش فعالیتها و آمار بچهها و نوجوانان تحت پوشش برنامههای تابستانیشان را
برای گذران اوقات فراغت آن سال ارائه میکردند، آماری زیاد و حتی زیادتر از مجموع
دانشآموزان مقاطع مختلف بهدست آمده بود و این در حالی بود که وقتی به اطراف خودت
نگاه میکردی، چه بسیار دانشآموزانی بودند که ایام فراغتشان را در منزل گذرانده
بودند!!! حالا سالی دیگر است،
و بهارش به نیمه رسیده است، همین موضوع بالا را با دوستان مرور میکردیم که به ذهنمان
رسید، بیائیم تمام امکانات و بضاعت مادی و معنویمان را برای تابستانی که پیشرو
داریم در یک طرح و بستهی جامع، برای بچهها و جوانان شهرمان، ارائه کنیم. شمردیم
و دیدیم چیزی حدود 350 هزار فرصت فرهنگی را میتوانیم برنامهریزی و اجرا کنیم، و به
این ترتیب با یاری خداوند متعال، «آفتابگردان»
را کلید زدیم؛ طرح جامع اوقات فراغت تابستان 87 چند روزی یا شاید
یکی دوهفتهای از شروع طرح «آفتابگردان» گذشته بود که توانستم از دست جلسات و
دیدارها فرار کرده و بیسر و صدا، راهی مجتمع فرهنگسرای بزرگ وکیلآباد شوم، یکی
از مراکزی که قسمتی از طرح در آنجا اجرا میشد. از آنجا که راننده هم خودم بودم،
مجبور شدم ماشین را مقداری جلوتر پارک کنم، چون نگهبانان اجازهی ورود ندادند!.
مسیر نسبتاً زیادی را پیاده رفتم تا در سراشیبی ورودی قرار گرفتم. اردوگاهی بزرگ
که پوشیده از درختان سرو و سترون بلند و سرسبز بود در مقابلم نمایان شد و همهمهی
زیادی که با زیرصدای آواز پرندگان و خصوصاً گنجشکها، همه فضا را پر کرده بود.
ناخودآگاه یاد ایام نوجوانی و اردوهای تربیتی و رزمی آن زمان افتادم که روزگارمان
پر میشد از تلاش و جوانی! ...یاد باد آن روزگاران... اکنون من نیز در
میان درختان بودم، در احاطهی جمع. خیلی پرشور و شعفانگیز بود، و در میان بچهها
چند روحانی جوان و صبور هم دیده میشدند که تداعی داستان مهربانیهای پیامبران و
خصوصاً مردمداری وجود نازنین حضرت نبیاکرم (ص) را میکرد. همانطور که دور میزدم
به ساختمان بزرگی در میانهی باغ رسیدم، عدهی زیادی داشتند داخل میشدند و من هم
از سر کنجکاوی داخل شدم. فضای بزرگی بود با سقفی نهچندان بلند، شاید هزار صندلی
پلاستیکی را آنجا چیده بودند درست جلوی سکویی بزرگ و کم ارتفاع که از آن به عنوان
سن استفاده میکردند و من که وارد شدم، نیمی از صندلیها تقریبا پر بود و فیلمی بر
روی پردهی نمایش در حال پخش شدن بود. دو طرف جایگاه،
دربهای کوچکی بود، از یکی از آنها گاهی رفتوآمدی میشد. من هم به آنجا رفتم.
پر بود از صدا و دستگاههای کنترل و پخش صدا و تصویر و چند نفر که حسابی مشغول
بودند و آنها را دستکاری و تنظیم میکردند. وارد که شدم جاخوردند و من هم قبل از
آنکه دچار تبعات ورود بیجایم شوم! خودم را معرفی کردم و آنها هم خیلی اظهار لطف
کردند و میهماننوازی. آنسوی همان پستوی
پر سر و صدا و تنگوباریک، قفسهای بود پر از پرونده، خیلی نظرم را جلب کرد و کنجکاوی
و سؤالم از آنها باعث شد که چند تایی از آنها را، از یککنار برایم بیاورند، و
من مشغول آنها شدم. هر چه بیشتر میخواندم،
بیشتر به بزرگی و اهمیت این حرکت پی میبردم. اینها برگهای پرسش و پاسخی بود که
دوستان ما تنظیم کرده بودند و در ابتدای ورود، در اختیار بچهها قرار داده بودند و
بنا داشتند تا آخر تابستان و تا آخرین عضو آفتابگردان را نظرخواهی کنند. توی آن برگهها از
همهچیز سؤال شده بود؛ اوضاع درس و خانه و مدرسه، تا شغل والدین و مسائل تربیتی و
عقیدتی. خیلی جالب بود، بابای بعضی از آنها
بیکار بودند و اکثر آنها پدرهایشان شغل آزاد داشتند؛ بقال، نجار، کارگر و حتی
طلبه و بعضی هم کارمند و معلم بودند و حالا بچههای همهی آنها اینجا جمع شده
بودند و در کنار یکدیگر مشغول گذران ایام فراغتشان بودند.
شاید اغراق نباشد اگر
بگویم نزدیک یک ماه است که بناست برای ابتدای یک کتاب کودکانه، مقدمهای بنویسم و
امروز وقتی با یک تهدید ادبی و معنوی مواجه شدم!، درست همان موقعی که برای چند
لحظهای مراجعه کنندهای توی اتاقم نبود، کارتابل و نامهها رها کردم و یکضرب،
احساسم را مکتوب کردم و فرستادم برای تهدید کننده! به شرح زیر: سلام؛ چه کسی
کودکیاش را فراموش میکند، من که کودکیام را فراموش نکردهام و خیلی وقتها هم دلم
برایش تنگ میشود. چه کسی کوچه و خانهی کودکیاش را فراموش میکند؟
جالب است برایتان بگویم، نوجوان که بودم، خیلی از وقتها با دوستان همکلاسیام،
روزها و ماههای زیادی را در جبهه سر میکردیم. آنموقعها وقتی ماموریتهایمان
طول میکشید و مثلا سه چهار ماه از خانه و خانواده دور میشدیم و به هر دلیل نمیشد
که به مرخصی برویم، همهی بچهها دلشان برای پدر و مادر، بستگان و شهرشان تنگ میشد،
اما من علاوه بر همهی اینها، دلم برای درختها
و گلهای باغچهی خانهمان هم تنگ میشد! من هنوز با
دوستان کودکیام، دوستم و خیلی هم برایم عزیزند. اما از آنجایی که ما آدمبزرگ
شدهایم و زیاد کار داریم و معمولاً خیلی دیر هم، همدیگر را میبینیم، مثلا گاهی
چند سال میشود که حتی تلفنی هم با هم صحبت نکردهایم. بعد وقتی یک روزی و به یک
بهانهای؛ مثلا به بهانهای تولد فرزند یکی از ماها، همه به هم خبر میدهیم، اساماس
میزنیم و دور هم جمع میشویم، جایتان خیلی خالی است و جای همهی آنهایی که دوستشان
دارم، چون خیلی خوش میگذرد. راستی که آن روز برای همهی ما «روز جهانی کودک» است! چون به اندازهی یک عمر، کیف
میکنیم و نوشجانمان میشود. اما راستش خیلی زود میگذرد، حتی گاهی از اول، قبل
از آنکه حتی همدیگر را بینیم، دارم جوش آخرش را میزنم و دلم اصلا لحظات وداعاش
را دوست ندارد!. پناه بهخدا برای وقتی که میخواهیم آخرین وداعمان را با همه و
با همهچیز بکنیم!. اینها را که
گفتم، میدانید چه موقعی یادم آمده بود؟ وقتی که چند روز پیش که جمعه بود و هوا هم
خیلی سرد بود، هادی مظفری، رییس کارهای هنری ما گفت که نقاشیهای بچهها را برای
داوری آوردهاند خانهی هنرمندان. وقتی رفتم آنجا دیدم آنقدر تعداد نقاشیها
زیاد بوده که روی تمام میزهای آنجا را پر کرده و چون جا کم آمده بود، تعداد زیادی
از آنها را کف سالن پهن کرده بودند و داورها بین آنها راه میرفتند و امتیاز میدادند،
خیلی جالب بود، جایهمهتان آنجا هم خالی بود. این بود که دوستانم
دلشان نیامد و برای جبران اینکه نمیتوانستیم همه شما را به آنجا دعوت کنیم،
خیلی زحمت کشیدند و برگزیدهی آن اثرها را برایتان توی این کتابها چاپ کردهاند
تا ببنید، لذت ببرید و برای همیشه، برایتان خاطرهاش بماند. / سیدمحمدصادق مرکبی
87/11/19
- دیشب بچههای دانشکده آمده بودند مشهد و لحظات خوشی را بودن در کنار آنها
برایم رقم زد – در میان صحبتها، حرف از کیفیت پایین محتوای کارهای راهیافته به
فیلم فجر امسال پیش آمد و دوستان مایل بودند اینجا هم فرصتی باشد به اکرانهای
همزمان مشهد برسند، که امروز به همت آقای مسگرانی، وسایلاش فراهم شد - امشب هم در
ادامه داشتم در یادداشتهایم پرسه میزدم که رسیدم به یادداشت «تلویزیون؛ مجالی نزدیک»، تا آخر خواندمش و حیفم آمد که چند خط آن را هم
برای شما به پیشکش، کپیپیست نکنم:
... امروز
در رفتار رسانهای تلويزيون ما، نه تنها مخالفت حسابشده و دست به نقدي با جريان
متهاجم سكولاريسم تعبيه نشده است، بلكه وادادهگيِ مفرط و مجال يافتن انديشههای
حالانديش، طعم ناخوشايندي به آن بخشيده است و ذائقة ايرانيِ مسلمان را تأمين نميكند.
ما و رسانهی ما هنوز در مرحلهی تطبيق و تبيين اين هجمه،
دچار خطا و عدم وضوح هستيم و نه تنها آن را جدی نگرفتهايم و براي مقابله با آن در
انديشهی تجهيز و سازوبرگ نيستيم، كه بعضاً به خطا با آن همراه ميشويم و آب به
آسيابش میريزيم.
راستی چند درصد از برنامههای رسانهی ما در بطن ايده و طراحیشان،
محوريت دين و آموزههايش به شكل تخصصی و حساب شدهای، لحاظ شده است؟ آيا دين برای
رسانهی ما برنامه ندارد؟! و يا صاحبان رسانه از كسب، تطبيق و آموزش آن معارف،
مطابق مقتضيات و زبان رسانه، غفلت كرده و عاجز ماندهاند؟
تلويزيون جمهوری اسلامی بايد حاوی قسمتی از پاسخی درونزا به
مدرنيسم باشد كه با سياستگذاری نظام، توسط رسانهی ملی، مخاطب را تحت تأثير قرار دهد.
"این روزها احساسهایم، ادراکات خوبی ندارند!" – برای نوشتن
همین جملهی کوتاه با این شش کلمهاش، خیلی با خودم کلنجار رفتم – معمولاً سعی میکنم
اینجور احساسهایی نداشته باشم و اگر هم چیزهایی باشد که خاطرم را مکدر کند،
مکتوباش نمیکنم – و اگر هم یک روزی بخواهم مکتوباش کنم، مسلماً برای کسی
یادداشت نمیگذارم – اما اینبار... – استعانت میجویم از خدا – ... «امیرمحمد» فرزند دوستداشتنی و خردسال
احسان به مددم میآید و با شیرینکاریها و حرفهای با مزهاش، فضایم را عوض میکند
و ترجیح میدهم ادامه ندهم... – یا محول الحول و
الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال – بود آیا که در میکدهها بگشایند ؟!..
رسیدم به پاکستان، شهر لاهور – برای پیاده شده از توی
کولیدور میگذریم، تونلی از توی هواپیما تا سالن فرودگاه – وسط های تونل نگهمان
میدارند، نیروهای امنیتی هستند گویا، خیلی جدی و نگران بهنظر میرسند – کناری میایستیم
و دور و بر را دید میزنم، همهچیز خیلی شرقی است – چیزی نمیگذرد، خیلی زود قضایا
حل و فصل میشود و راهی سالن فرودگاه میشویم – دوستم محمدرضا امینی که سابقهی
لاهور را دارد و روزگاری را در آنجا زندگی کرده است. توجهام را به تابلویی جلب
میکند که روی آن به زبان اردو نوشته است؛ «از بیرون
ملک آمد !»، خیلی برایم جالب است، میگوید زبان اردو شباهتهای زیادی
به زبان فارسی دارد، توی آن مملو از کلمات فارسی، عربی، انگلیسی و چیزهای دیگر
است، و خانم مترجمی هم که از دانشگاه پنجاب گویا آمده بود و دکترای ادبیات فارسی
داشت، میگفت؛ اینکه به این زبان گفتهاند «اردو»، اردو به معنای لشگر است و از
آنجایی که داخل یک لشگر آدم، هر کسی به زبانی صحبت میکند و لهجه و زبانهای
متفاوتی وجود دارد، این زبان را هم «اردو» گفتهاند، چون از هر زبانی در آن ردپایی
وجود دارد – ابتدای درب ورودی، عدهی زیادی به استقبال آمدهاند با دستگلهای
طبیعی. و به هر کسی یک دستگل میرسد – پیشخدمتی با لباس محلی و تاجی بر سر، با
جامهایی مخصوص، شربت میآورد و پاسپورتها چک میشود – حالا باید برویم بیرون –
من اولین نفری هستم که خارج میشوم – اوضاع بیرون خیلی خاص است. استقبال و حفاظت در هم آمیخته است – از فرودگاه تا هتل
نسبتاً راه زیادی است- ساختوسازهای اطراف در مسیر خیلی ساده است و عمران و
آبادانی قابل توجهی به چشم نمیخورد – چند پل نیمهتمام در مسیر است که بنظر میرسد
مدت زیادی است پروژهی آن مسکوت مانده است – تعداد خیلی محدودی بیلبورد تبلیغاتی
هم در مسیر دیده میشوند که تبلیغ کالاهای غربی بر آن نقش بسته است و هیچجا نوشته
و یا تبلیغ و اطلاعی از برنامهای فرهنگی و یا شهری ندیدم - ساعت حدود ده و نیم
صبح است و اوضاع ترافیک عادی است – ...
... راستش
در این چند روز، چند بار ادامهی یادداشتها و آنچه از این سفر بر روی کاغذ و یا
در یاد داشتم را مرور کردم و خیلی دوست داشتم آنها و تحلیلهایم را پیرامون آنها
روی سایت بگذارم، اما نمیدانم چرا احساس میکنم بماند برای بعدها بهتر است ...
این تفاوت افقها هم آدم را گیج میکند! هر چیزی که همراه
دارم و ساعت دارد را به وقت یکجایی تنظیم کردهام، در عین حال گاهی آنقدر قاطی میکنم
که از خیر آنها میگذرم و از سه کلمهی "وات تایم پلیز؟" مدد میگیرم!
به طرف گیت "دوحه – لاهور" میروم، قبل از آنکه
تابلو آن را چک کنم، از دیدن تعداد زیادی آدمهای یکشکل و قیافه که بیشتر شبیه
عوامل یک فیلم هندی یا پاکستانی هستند، یقین میکنم که درست آمدهام. با وجود آنهمه
آدم، پشت صحنهای خیلی آرامی است، صدای کسی در نمیآمد. مثل این که واقعاً فیلم
کلید خورده باشد!
داخل هواپیما هم باز همان حرکات و خوشآمد برآمدهای مصنوعی
و تکراری آغاز میشود و با کمی تأخیر همه به آسمان میرویم! تا «لاهور» گویا سه
ساعتی راه بود و چشمتان روز بد نبیند، روانشناسی خدمهی هواپیما کار دستمان داد
و تا مقصد، دالامیودیمبو و حرکات موزون و مسخرهی هندی، جان به سرمان کرد. و جالبتر
آنکه در چند کانالی که انواع موسیقی و صدای فیلم هم (به دو زبان) روی آن عرضه میشود.
یک کانال هم ترتیل قرآن است!!! «... و قال الرسول يا رب إن قومى إتخذوا هذا القرآن محجورا»
بسم الله الرحمن الرحیم
تعمیق (2) را نوشتهام اما نمیگذارم اینجا، آخر نه من
باید نظر بدهم نه شما باید بخوانید، من هنوز باید بخوانم و شما باید نظر بدهید! من
هنوز جوجهام!
تدقیق (1) را بر من ببخشایید اگر ناراحتتان کرده، آن همه یکجانبهنگری
به مثابهی نظری شخصی بیشتر نبود و قاعدتا باید به نظر میآمد.
به هر رو تدقیق (1) برای یادآوری آنچه که فراموش شده بود،
نگاشته شدهبود، البته باز دید تدقیق (1) تکذیب نمیشود، باید بیشتر از این چیزها
به اینچنین موضوعاتی اندیشید. چرا که ملاک برزگداشت نزد خداوند تقواست و شعائر و
محسوسات دین نیز در قرآن ملاکی برای آن معرّفی شده. و از سویی تاکید شده انسان
مطابق آن چیز که پیش فرستاده، تحویل خواهد گرفت و
بنابر این منطقی است که:«مَنْ تَزَكّى
فَإِنَّما يَتَزَكّى لِنَفْسِهِ وَ إِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ- و هركس پاكى (و تقوا)
پيشه كند، نتيجه آن به خودش باز مى گردد; و بازگشت (همگان) به سوى خداست ::
35 فاطر، ترجمهی آیهالله مکارم شیرازی»
خیلی پیشترها، وقتی که هنوز ما در ایران اصلا برج نداشتیم و اسمش هم فقط در ادبیات و تاریخ و افسانهها معنا میخواندیم، من از برج خیلی بدم میآمد. اصلا از آن متنفر بودم ! تا اینکه به ضرورتی در سالهای اخیر، کارم طوری بود که گاهی از کنار ساختمانهایی در تهران میگذشتم که به آنها برج میگفتند مثلا برج فلان!
هرچند که با سابقهی ذهنیای که داشتم، آنها را زیاد خوش نداشتم، اما دیگر نمیتوانستم از آنها متنفر باشم، فقط گاهی از آنها بدم میآمدم و از دستشان خوشحال نبودم!
یک روز یکی از همکارانم که دست برقضا دوستم هم بود و دوستش هم داشتم، به من گفت که همیشه آرزو داشته در بزرگترین برج مسکونی تهران که جدید هم هست، آنهم در بالاترین طبقاتش، واحدی داشته باشد. و این جرقهای تأمل برانگیز بود برایم و سرمنشأ یک تضاد درونی اندر باب «الاحوالات البرج و تأثیره فی البلاد» شد و بود و بود و گذشت تا در این سفر به «دوحه»، آن جرقه تبدیل به نورافکنی شد که واقعیاتهای غیرقابل انکاری را نورپردازی کرد.
اینجا یک شهر ایستاده در مقابل چشمان هر بیننده است که آن خوب برنامهریزی، مدیریت و سرویسدهی میشود، آن هم در سرزمینی به نسبت خیلی کم وسعت. جالب اینکه با وجود آنهمه برجهای متراکم، مرتفع و مشیده، و نیز با وجود تعداد زیادی مناطق و محلات شهر که عملا به کارگاه برج سازی تبدیل شده و بیست و چهارساعته در سه شیفت و گویا در دورههایی کمتر از یکسال، پروژهها را طراحی و اجرا میکنند. باز هم علیرغم تمام این تلاش و تحرکها، آرامش و نظم بر همهجا و همهی فضاهای اجتماعی حکم فرماست. به عبارتی کارهای بزرگی در کمال آرامش در حال انجام و گسترش است.
راستی با این حال و هوا و فضاهای اجتماعی، فرهنگی و ذهنی که ما برای خودمان ترسیم کردهایم و گاهی هم خیلی آن را تأیید و تأکید هم میکنیم، در این فرض اگر ما میخواستیم این مقدار در شهرمان تحرک و جنب و جوش و کارآمدی داشته باشیم، چه اوضاعی را برای شهرمان رقم میزدیم؟! خلاصه که این شهرنشینی ما قضیهاش شده است مانند شترسواری دولا دولا! اگر ما شهری هستیم و زندگی مدنی را انتخاب کردهایم و فراتر از آن اگر انتظار کلانشهر از خودمان داریم. باید مقتضیات آن را هم در میان مبانی نظری و اعتقادیمان جسته و تئوریپردازی کنیم و بپذیریم و به نحو شایستهای آن را دنبال کرده و در چهارچوب فضای معنوی شهرمان؛ پاپیش گذاشته و شهرداری کنیم.
-شهر ما و مردم ما مستحق بهترینها هستند و خداوند را بخوانیم به استعانت و دستگیری در این مسیر بسیار سخت برای ما، و آسان برای او-
چند لحظه سرم را بلند کردم، همهی آنها که برایتان نوشته بودم، اینجایند، از هر نژاد و با هر پوششی که تصور کنید. این اجتماع خیلی خندهدار و برزخگونه است. از همه نزدیک تر دوتا ژاپنی هستند که تا چند لحظه پیش میخوردند و الان مثل دوتا نینی خوابیدند، همینجا.
و من نمیدانم
چرا در محاصرهی این تنوع غریب، یکباره این بیت به یادم آمد: گرچه رخنه نیست در
عالم پدید .... خیره، یوسفوار میباید دوید.










